تبليغاتX
تقدیم به کسانی که شعر روز را می پسندند
تقدیم به کسانی که شعر روز را می پسندند
... راستی آبونمان ما چقدر می شود ارزان حساب کن مشتری می شوم...

این شعر از خودمه ! و تقدیم میکنم به دوست عزیزم آقای سیامک عشاقی

 

من تو او می نوشتیم

اما نمی فهمیدیم

خودکارمان تمام شد

زمین به چرخیدن عادت کرد

آدم ها قلم کم آوردند

نوشتن از یادها رفت

یکی آن طرف دنیا فریاد زد

فهمیدم

 اما بگوش ما نرسید

ارسال در تاريخ شنبه چهاردهم آذر 1388 توسط مانی
آقای مرگ سلام

خیلی وقت است سری به ما نمیزنید

پدرم نه قابلی نداشت

اما تو کوچ کرده بودی

بی تو من ۳۶۵ سال هر روز مردم

راستی آبونمان ما چقدر میشود؟

ارزان حساب کن مشتری میشوم

آقای مرگ خداحافظ

میروم از صنف شما شکایت کنم

آخر مرگم را دیر حاضر میکنید

این بار دکانت را تخته میکنند

شاعر : سیامک عشاقی

ارسال در تاريخ شنبه هفتم آذر 1388 توسط مانی

سلام دوستان عزیز و مهربان من

کلاس های دانشگاه شروع شد و من دو سه ماهی بی بهره ام از مطالب گوهربار شما ...

 

این شعر رو تقدیم میکنم به دوستان عزیزم

 

یک آرزو

 

چیزی به تن کرده ام که تنم کرده   

در تنگنایی که تنم کرده      

چشمم از اینجایم بیرون نزد    

این گزارش است افتاد توی سرم از گلو زد آنور آنور    

نگاه نکن      کردی؟      

یک بار آرزو از خر خودش پایین آمد    

یک بار من از خر آرزو پایین آمدم     

یکبار بالایم از کمرم پرسید تو هم خوبی؟       

یکبار دلش که درد گرفته بود لوله شد توی دلم     

رفتم و       این چشم ها       رفتم و       این دندان ها    

رفتم آب شوم از زور ِ خواب بریزم از چشمش بیرون   

 این چشم، بوی من می دهد که گل شد خشکید

 

شاعر : س . ق

 

به امید موفقیت برای تمام دوستان گلم .

ارسال در تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388 توسط مانی

شو گَز ( پشه )

 

باز هم پشه این مزاحم همیشگی

خون ما نوش جانت ولی تو لطفی بکن

پری بزن برو تا همانجا که خوابیده ما

مبادا بیازاریش به نیش

که میکشم از روزگارت دمار

آرام و به صدا به او بگو

که اینجا دلی تنگ میکشد انتظار

می تپد هنوز ...

 

این شعر از دوست عزیزم علیرضا ابراهیمی هستش

امیدوارم خوشتون بیاد و با نظر ها و انتقاد های سازنده تون منو همراهی کنید.

ارسال در تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388 توسط مانی

این شعر تقدیم به همه ی دوستان گلم که اینجا رو پاتوق خودشون کردند ...

 

زلزله

 

اجازه آقا !
گاو اگر سُر می خورد

شیروانی اگر می افتاد

زیر آن همه تیرآهن همیشه آیا می مُردیم ؟

 

آموزگار

          تکانی بر چهره اش ریخت

          دست هایش را از ته جیبش کند

و آسمان

          روی سقف کلاس چندم آمد

نیمکت های له شده

دستهایی که روی پاسخ رفت

و دیوارها

چه خوابهایی برای مردم که نمی دیدند

تنها

          روی دستی که از زیر آوار بیرون آمد

صدای انگشتی برخاست

اجازه آقا ؟

می توانم ،         برخیزم !؟

 

شاعر : علی عبدالرضایی

ارسال در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط مانی

دختر ضروری خاطرات من

که پاک بود

بی نیاز از تمام مواد ضد عفونی کننده جهان

و خدایی که داشت به آسمان چشمهایی آبی می پاشید

 

تکان می دهد تمامش را

و ما وارد موسیقی میشویم با ریتمی کند

 

که اگر به زبانش مسلط بودیم

مثل خواندن خط بریل

در راستای همین عشق کرم خورده

گاهی میان یک جزیره مصنوعی کرایه اش می کردیم

 

جزیره ای که زور زورکی پهلوی خواب ما پهلو می گرفت

 

کسی نبود که ببیند ، ما آنجا نبودیم

در ساختمانی فاقد طبقه گیر افتاده

که از هیچ پر می شد

مکالمه ای نبود خوابی ببینید که پر باشد از تلفن

و فرشه ای که امواج خود را به آنتن تزریق کند

از سر بد جنسی

 

خدایی و چشمهایی ، چشمهایی و خدایی

دختر ضروری خاطره های من

نگاه کن اتومبیل خالی است

و با هم به جهانی که نخواهیم دید رفته ایم

آسمان هم بالای سر ما پر پر می زند

تا نیفتادنش را میان قطب و ستاره قسمت کند

 

دختر ضروری خاطره من

خدا دارد به چشمهای تو رنگ سیا می پاشد

 

 

 این شعر از دوست عزیزمه و در پایین آدرس وبلاگ ایشون رو براتون مینویسم :

  وبلاگ شخصی سیامک عشاقی

ارسال در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط مانی
سلام یه شعر قشنگ از  لنگرودی ،  خودش نمیدونه شعرشو خوندم و گذاشتم تو وب

امیدوارم ازم راضی باشه !!!

 

جوهر خودکارم که تمام می شود
می فهمم
با دفترم قهر کرده است
دفترم هوسباز است
و هربار
با خودکار جدیدی طرح دوستی می ریزد


ا . حق پرست

ارسال در تاريخ شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط مانی

سلام بچه ها امروز میخوام یه سری عکس  از مراسم نوروزبل امسال که 16 مرداد در دیلمان برگزار شد براتون بزارم

این مراسم برای تحویل سال نوی گیلانی هاست امسال سال 1583 گیلانی هستش.

امیدوارم خوشتون بیاد .

نوروز بل

بقیه عکس ها رو میتونید در ادامه مطلب ببینید

پیشاپیش از نظر هاتون تشکر میکنم !



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط مانی

تاکسی

 

شوقی که باعث می شود بشتابی

و در تاکسی کنار آنکه نمی دانی کیست ، بنشینی

همان که شاید دیروز آهسته عاشق شد

و امروز            خیالی که باعث می شود بشتابد

و در تاکسی          کنار آنکه می داند کیست ، بنشیند

همان که شاید هر روز         اینگونه عاشق می شود .

 

این شعر از سروده های آقای علی عبدالرضایی از کتاب پاریس در رنو که در سال 76 چاپ شده نکته ی جالب اینه که فقط 1000 نسخه از این کتاب چاپ شده ، پس یه جورایی زیر خاکیه

اگه دوست داشتین بازم میتونم از این کتاب براتون بنویسم ، نظر یادتون نره !

ارسال در تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط مانی
سلام حالتون خوبه تعداد نظرات کم شده !
دیگه احوالی از ما نمیگیرین ای بی معرفت ها

امروز به خاطر بی معرفتی شما فقط یه عکس میزارم از نقاشی های صادق هدایت میشناسین که !!!

ارسال در تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388 توسط مانی